قرارم اين بود كه اين وبلاگ ناشناس بمونه كه هر چرندي مي خوام توش بيارم، ولي با همه اينا خيلي چيزا هست كه يا نمي نويسم يا نمي تونم رُك و پوس كنده بريزم بيرون، مثله اون وقتائي كه رو كاغذ مي نوشتم. اين خصلت پنهانكاريم نمي زاره با اينكه برهنگي و از سر شروع كردنو خيلي دوس دارم. از يه بابت كلي هم حال كردم كه با پيچونده نوشتن يه ماجراي ساده، جماعتي رفتن سركار و انگشت به دهن كه چي شده؟ از يه طرف ديگه احتمال ميدم كه وبلاگه واسه يه فضول لو رفته و تا يكي دو روزِ ديگه آدرسوو اسم و رسمشو عوض مي كنم و كسائي كه بايد خبردارِ مكانِ جديد ميشن. به هر حال خوش ندارم اون فضولكِ احتمالي فكر كنه خيلي زرنگ و باحاله! دارم به اسم جديد مي فكرم...

امروز صبح
با ترس و لرز اولين دونه از قرصاي چربي سوزي رو كه مربي بدنسازي داد خوردم؛ فكر مي
كردم بايد حسابي منو بهم بريزه و نگران تپش قلبو عطش زياد و سردرد و ... بودم،
فعلن كه خبري نيس جز اينكه حالت عجيبي توي بدنم دارم و درآن واحد هم سردمه هم گرم
كه يه مقداريش هم به خاطر نزديكيه ايام مباركِ پريوده! بسته قرصا 120تائيه و من
فقط چندتا گرفتم كه ببينم ارزش ريسك داره؟ از بركت كنار گذاشتن ايروبيك حسابي شل و
ول شدم و اين شروع دوباره ورزش ناگزير، همه اضافه وزن 3كيلوئي هم مدل آويزونيه.
خوب ببينيم چند روز آينده در چه حاليم، هرچند كه علاقه ائي به ادامه طولانيه اين
قرصا و بدنسازي ندارم و بايد برم سراغ شنا
كه بشه تفريحي و بدون عضله آوردنو قلمبه
سلمبه شدن ورزش كرد.
شايد بايد وا مي دادم، ممكنه ديگه تكرار نشه و فرصتش پيش نياد، پشيمون نيستم، شايد يه كم عذاب وجدان از واگذاشتنش كه نتونست پيش بره هرچند ارزشي براش نداره، زمانش نبود؛ زمان يه حس خوب به همه چي ... چيزي كه دلم مي خواست اين بود كه مي خوابيدم؛ عين يه آغوش كودكانه و حالا هم مي خوام، به جاش يه لبخند غمگنانه مونده، حتا گريه هم دوس ندارم بكنم. آخ كه قابل توصيف نيست و منِ كم حرف خوش ندارم اين حال غريبو با اين زبون بازيِ كلماتِ گُنگ و بي خاصيت لوث كنم.

شايد... نه حتمن وقتي ديگر، اين دوتا پاي چوبي نشونه خوبيه نشون از ادامه داشتن ![]()

چقدر طولاني خصوصن اينكه خوابم مياد، اضافه كار بايد بمونم چون نوبت منه و تازه يه راست هم نمي تونم برم خونه! آي من گريه دارم...
اولش از ديروزه كه مديرجون گفتن كه بايد بعد از ساعت اداري از هر اتاق 2نفر بمونن اضافه كار كه هَمَمون گفتيم برو بابا كي حال داره، اونم يِيهو و بدون برنامه ريزي كه آدم بعد از كار 1001 تا برنامه واسه خودش داره. خلاصه بعد از يه عالم لُغُز خوندن پشت سر مدير جون، بنده آخر وقت سرمو انداختم بالا و تشريف بردم خونه و البته دم آسانسور با مدير جون سلامَليك هم كردم و همچي قيافه گرفتم كه يه وقت چيزي نگه. هاها، امروز پيغام داده كه فلاني ديروز دم آسانسور چنان اخم كرده بود كه نشد چيزي بهش بگم؛ جَزَبه رو حال مي كني؟ تازه قبلش هم 6بار تا نزديك اتاق ما اومد و رفت ولي انگاري دلش نمي خواست يا نمي تونست با ماها مستقيم روبرو بشه و پيغوم پسغوم فرستاد. امروز هم كه بنده كلاس ورزش دارم و وقت ندارم بمونم، هاها! حالا تا هفته بعد. يه دقه پيش هم كه واسه كاري پيشش رفتم بسيار بسيار مؤدبانه عين يه مدير وظيفه شناس و حرف گوش كن حرف زد و وسط حرفا يادم افتاد كه طبق عادت ديرينه و صدالبته سردرد امروز دوباره اخم كردم و بلافاصله لبخند زدم، چطوري مديرجون؟

دومش ماجراي بانمك صبح بود كه يه گربه طفلكي توي اداره گيرافتاده بود و از ترس اين آدماي وحشتناك داشت قبضه روح مي شد و يه مدت طولاني روي يه باريكه 2سانتي آكروبات مي زد. بعدش هم با سيخ يكي از خدمه متواري شد و بعداز 6دور چرخيدن توي كوچه پسكوچه هاي اداره از در راه پله كه براش باز كردم رفت بيرون. هيجان خوبي بود و ييهو دلم واسه پيشول حياطمون تنگ شد. آخي، چقد ما آدما ترسناكيم ها؟!

سومش تولد همكار-پ بود كه طبق روال بايد توي ساعات اداري و توي اداره برگزار بشه كه حقوق آدم حلالِ حلال بشه. ديشب خيلي راحت و زود يه بلوز بافتِ خوب خريدم و كاغذ كادو و روبان و يادم افتاد كه مدتهاست كه از اون كادوپيچي هاي خفن نكردم و حدود يك ساعت از ديشب رو داشتم با مقوا و كاغذ و چسب و... دست و پنجه نرم مي كردم كه هم متفاوت باشه، هم خوشگل و هم نشه همون اول حدس زد كه كادو چيه. وقت گير بود ولي حال كردم كه چه خوب و مثله قبل از پسش برميام و هركي ديدش تعريف كرد. كيك رو هم كه رو حساب شيريني فروشي خوب دمِ خونمون من آوردم و جونم دراومد تا با تاكسي تا دمِ سرويس رسيدم. چه ميشه كرد، ما اينيم ديگه!

چهارمش اينكه اگه جرجيس وادنگ درنياره، فردا بريم موبايل بخريم. هرچند هنوز نمي دونم چه گوشيي مي خوام. بريم حقوق تازه ريخته رو هوا كنيم!
چه خوب...
از بي رمقي و بي انگيزگي دارم نفله ميشم، هيچ
هيچ
هيچ ... هيچ
سرصبحي موندم تاآخرش چه شود!

اين همه اتفاق دوروبرم، اين همه آدم اطرافم كه دوستم دارن و به فكرم هستن و من نمي دونم چه مرگمه؟! بابا با همه مريضيش و اخلاقاي عجيبش 6دونگ نگران ما 2تا بچۀ دَله ديوونه اس، فاميل پدري چپ و راس حالمو مي پرسن و ميانو ميرن، فاميل مادري جوش ميزنن كه چطوري، پرستار بابا جون مي كنه كه همه جوره توي امورات خونه كمك حالم باشه، خونه بزرگ و راحت شخصي، حقوق مكفي بابا و اجاره خونه، يه شغل مناسب با درآمد خوب واسه يه دخترك مجردِ بي مسئوليت كه هيشكي بهش نميگه با پولات چيكار مي كني و كجا ميري و ...، ظاهر و فيزيك قابل قبول و خوب، مدرك تحصيلي قابل توجه، دوستاي خوبي كه هوامو دارن و دوستم دارن، احترام زائدالوصف همسايه ها و همكارا براي من، بدني كه هنوز سالمه، استعداد خاصي كه توي بعضي زمينه ها دارم و يه جاهائي همه رو انگشت به دهن مي كنه، قدرتي كه مي دونم هروقت بخوام مي تونم روي ديگران نفوذ داشته باشم و خيلي چيزاي ديگه كه هست، واقعن هست و من مي بينم و خدارو شاكرم ولي نمي دونم چرا نمي تونم بسنده كنم؛ هِي، هِي، هِي!

چند وقت پيش مي خواستم يه وبلاگ درست كنم و توش در مورد ميگرن و حالتاي اون بنويسم تا شايد ديگروني كه با يه ميگرني سر و كار دارن، متوجه خيلي از ادا اصولاي اين همزاد عجيب غريب و بوالهوس بشن و كمتر سربسر آدم همنشين ميگرن بزارن. بعد بي خيال شدم چون ديدم اينطوري فقط حالتاي خودم رو مرور مي كنم و پرواضح كه خوشايند نيست و حالا يكي از اون حالتاي مزخرف چند وقتيه كه تشديد شده و منِ مردم گريز رو بيشتر از افتخار و لذت مصاحبت ديگرون دور مي كنه؛ همون حساسيت هميشگي نسبت به بو كه به نظر مياد تناسخات قبلي منو به سگ سانان مي رسونه. جديدنِ نزديك به هميشه، بوها با شدت و عمق بيشتري توي دماغم فرو ميرن و نمي دونم با اين اطرافيان بايد چيكار كنم. چطوري ميشه به يكي گفت زودتر حموم برو، مسواك بزن، اسپري چيز خوبيه، يه لباسو 10بار نمي پوشن، عطر روغني خوب نيس و ... مسئله بعديش اينه كه كمتر كسي به هواي تازه عادت داره و من يكي تحمل سرما رو ترجيح ميدم، هميشه موندگي هوا حالت تهوع و رخوت بدي برام مياره و نمي دونم توي ساختمون اداره كه تهويه درستي نداره ديگه چطور دووم بيارم. با روشن كردن عود و كله توي يقه عطر زده خود آدم فروبردن و ... تا يه حدي ميشه اوضاعو بهتر كرد وتازه تحمل يه بوي خوب براي يه مدت طولاني هم محاله. حداقل توي خونه پنجره اتاقم هميشه بازه و رادياتور اتاق هم هميشه بسته. خودِ آلودگي و سنگيني هواي تهران هم مزيد برعلت شده و نتيجه اينكه توي تاكسي صندلي جلو ميشينم، نزديك بعضي ها نميشم، شبا خونه كسي نمي مونم، هر روز دوش مي گيرم، چند جور عطر دارم، فرت وفرت لباس عوض مي كنم و ... احساس مي كنم تمام وجودم توي يه دماغ وظيفه شناسِ تيزهوش جمع شده وخلاصه يه آدم پيف پيفوي حسابي شدم كه به نظر خودخواهانه مياد، ولي دست من نيست،
دست من نيست،
دست من نيست، تقصير ميگرنه، جون تو!
مي تونم تاصبح بنويسم و غر بزنم، چه سود... من از بو عاجزم!
هنوز از مستقر شدن مستأجر يه ماهي نگذشته كه جل الخالق همين جوري شاخ روي سرم سبز ميشه كه بابا اين خانومه عجب نسقي از اين شوهره گرفته كه مثله چي داره بريز بپاش مي كنه؛ از يه خونه 100متري اومده توي 150متري و دِ به عوض كردن ماشين و فرش و مبل و پرده و ماشين لباسشوئي و يخچال و ... اگه مي تونست شوهره رو هم عوض مي كرد، اون هم به اين دليل كه آقا سر و گوشش مي جنبه و به گفته خودش چند سال پيش با منشي شركت گند بالا آورده و بعد هم تير تركش خانوم كه پدرشو درآورده و گرفتن مهريه و تدارك ازدواج با يه مرد ديگه و پس فرستادن بچه و چه و چه و چه! ماحصل آشتي كنون مشروط هم بچه دوم خانواده است كه حالا شده وجه المصالحه خانوم تا پدر همسر رو دربياره. آقاي عزيز از ازدواج قبلي خارج از كشورش هم يه دختر داره كه هووي خانوم به حساب مياد و خرج رقابت جانانه اين 2تا هم كه از جيب مبارك همسر سلفيده ميشه، يعني عملن آقاي عزيز همسايه ما كه يه خط درميون مياد خونه و هنوز كليد در خونه هم بهش داده نشده، داره خرج 2تاخونه و 3تا خانواده و شركتش رو ميده، آخه بعضي شبا توي شركت مي خوابه! نمي دونم يه شركت واردات چسب چقد عايدي داره كه ميشه اين همه خرج و برج رو سرويس بده؟ خدا قوتش بده! اين وسط دلم براي دختر دومي مي سوزه كه نفله دعواي پدر و مادره و فقط با بهترين امكانات رفاهي داره توي تنهائيش بزرگ ميشه و مادر مارگزيده اش كه با همجنساش مشكل داره، به دخترش هم به چشم هوو نگاه مي كنه و برام جالبه كه يه دختر 12ساله به برادر 2سالش حسودي مي كنه، هرچند عجيب نيست چون همون اوايل هم خانوم با من هم ميونه خوبي نداشت و حتمن يه دختر مجرد توي همسايگي خطر جدي براي شوهرش به حساب مياد. البته پاي صحبت آقاهه نشستن هم خالي از لطف نيست، ولي شم زنانه ام همون اول حاليم كرد كه آقا يه كم سست عنصر تشريف دارن. چطوريه كه مردك باز هم پايبند اين زندگي مونده و دركنارش حواسش پي چيزاي ديگه هم هست؟! يعني صرف اين همه انرژي و وقت و پول به خوشي هاي اونطرفيش مي ارزه و خانومه هم چه حالي داره كه همش بايد عين سگ پاسبون مراقب اوضاع باشه!

بهرحال من فقط به سررسيد ماهيانه اجاره فكر ميكنم و تكليف سال ديگه كه چه خيالي براي خونه بايد داشته باشم. هركسي بار خودش، كار خودش، آتيش به انبار خودش! ![]()

انگار درآن واحد 2نفرم با 2تا حالت متفاوت؛ يكي راضي و آسوده از وجود همه موهبت هاي زندگي و قابليت شخصيم كه مي تونم از پس انجام حال زندگيم بربيام، اون يكي آشفته و شاكي از وجود جاخالي هاي همون روي سكه حال زندگي خودم و جرياناتي كه منو به ديگران و زندگي عجيبشون مربوط مي كنه!
وبعد خودِ سومم كه اون 2تا رو توي خودش جا داده و هركدومشون بسته به زورش منو گير مياره و شروع مي كنه به حرف زدن و ... به نظر من هم هر2تاشون حق دارن و راست ميگن، فقط از اين حالت عوض كردنا حسابي خسته شدم و گاهي وقتاس كه مي تونم هر 2تاشونو ساكت كنم و با خودِ آرومِ سومي باشم.
ياد يه خواب چند سال پيشم افتادم؛ درآن واحد 4نفر بودم: اوليم كه نظاره گر خواب بودم، دوميم كه از در اتوبوس پرت شدم پائين و مُردم، سوميم كه اومدم و جسدم رو از وسط خيابون كشيدم توي پياده رو كه زير كاميون پشت سر نره و چهارميم كه شروع كردم به گريه كردن براي مُردنم و بعدش يهو از خواب پريدم، گيج و ويج و اينكه بالشم واقعن خيس بود!